امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

شب های قدر و احیا گرفتن امیرم

عزیز دلم امسال دومین سالیه که شب های قدر رو تو کنار ما بودی و یکی از آرزوهای ما در این شب ها سلامتی و خوشبختی تو بود. سال گذشته تقریبا دو ماهه بودی و راحت تر می تونستم مشغول دعا خوندن باشم ولی امسال که ماشالله بزرگتر شدی و بازیگوش و حسابی کنجکاو.شب نوزدهم که خونه داییم مراسم دعا خوانی بود وقتی رفتیم اول کمی آروم نشستی بعد همش خودت رو می انداختی تو بغل خاله هات و یکم که گذشت می رفتی و چرخ می زدی بین خانم ها و می خواستی کتاب های دعا رو بگیری و منم مجبور شدم کتاب دعا رو ببندم و ببرمت تو آشپزخونه و مشغولت کنم که اونجا هم چون می خواستی به همه چیز دست بزنی مجبور بودم بغلت کنم  که تقریبا هیچی از دعا نفهمیدم .بعد هم که برگشتیم چون بابایی مسجد...
12 مرداد 1392

رد پای خاطرات

عزیزم عکس پاپوش ها و کفشایی رو که تا حالا پات کردی رو برات می زارم تا وقتی بزرگ شدی ببینی چه پاهای کوچولویی داشتی. قربون پاهای کوچولوت برم اینم کفش های گل پسرم انشالله کفش های دامادیت رو برات بخریم عزیز دلم ...
8 مرداد 1392

دستپخت پدر برای پسر

عزیز دلم روز جمعه نزدیک های ظهر بود که من مشغول مرتب کردن بودم و تو هنوز چیزی نخورده بودی و چون بابایی بیکار بود ازش خواهش کردم بیاد برات فرنی بپزه . البته اول تو دلم گفتم الان مخالفت می کنه اما بدلیل علاقه شدیدش به تو من رو بهت زده کرد و سریع قبول کرد و منم دستور پختش رو گفتم و بابایی درستش کرد  که انصافا هم خوب بود.ولی آشپزی کردن بابایی واقعا یه حرکت بی نظیر بود. پسرم منتظر دستپخت بابایی                                       یعنی می خواد برام چی د...
8 مرداد 1392

بدون عنوان

          امشب این دل یاد مولا می کند لیلة القـدر است و احیا می کند بشنو ای گـوش دلها بی صدا نغمه ی فـزت و رب الکعبه را . . . ...
8 مرداد 1392

13 ماهگی پسرم

١٣ ماهگیت مبارک عزیزم. کارهایی که جدیدا انجام می دی اینه که خودت از مبلا بالا می ری و پایین میای و کلی هم برا خودت ذوق می کنی. ( قابل توجه عمه عاطی ) تازگی ها که با عمه عاطی توی اینترنت حرف زدیم اسمش رو یاد گرفتی و می گی عاطی و هر وقت می گیم عمه عاطی کجاست لب تاب رو نشون می دی. اسم عمه انیس رو هم بلدی و می گی انیییش نوشته بابا رو هم که بهت نشون می دم و می گم چی نوشته سریع می گی بابا هرچیزی رو هم که قایم می کنی و می گم کجا گذاشتی سریع می گی بابا یعنی بابا برش داشته   چند روز پیش کنترل رو که قایم کرده بودی وکلی دنبالش گشتیم و بعد بهت گفتیم امیررضا برو کنترل رو بیار سریع رفتی از تو اتاق آوردیش.     ...
28 تير 1392

واکسن 1 سالگی

عزیزم بعد از مریضیت و اینکه کلی ضعیف شدی واکسن 1 سالگیت رو تقریبا 12 روزی دیرتر زدی . وقتی برای واکسنت رفتیم بهداشت و قد و وزنت رو گرفتن مسئول بهداشت گفت خدا رو شکر خوبه و باتوجه به اینکه کلی وزن کم کردی ولی وزنت و قدت و دورسرت روی خط رشد خدا رو شکرخوبه. بعد هم که واکسنت رو توی دستت زدن و زیاد هم گریه نکردی .واین واکسن هم تب و درد نداره و خدا رو شکر مشکلی باهاش نداشتی.
28 تير 1392