شب های قدر و احیا گرفتن امیرم
عزیز دلم امسال دومین سالیه که شب های قدر رو تو کنار ما بودی و یکی از آرزوهای ما در این شب ها سلامتی و خوشبختی تو بود. سال گذشته تقریبا دو ماهه بودی و راحت تر می تونستم مشغول دعا خوندن باشم ولی امسال که ماشالله بزرگتر شدی و بازیگوش و حسابی کنجکاو.شب نوزدهم که خونه داییم مراسم دعا خوانی بود وقتی رفتیم اول کمی آروم نشستی بعد همش خودت رو می انداختی تو بغل خاله هات و یکم که گذشت می رفتی و چرخ می زدی بین خانم ها و می خواستی کتاب های دعا رو بگیری و منم مجبور شدم کتاب دعا رو ببندم و ببرمت تو آشپزخونه و مشغولت کنم که اونجا هم چون می خواستی به همه چیز دست بزنی مجبور بودم بغلت کنم که تقریبا هیچی از دعا نفهمیدم .بعد هم که برگشتیم چون بابایی مسجد...
نویسنده :
مامانی
2:27





