امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

خواب ناز نی نی

امیرم می خوام برات از خواب نازت بگم که اون روزهای اول خیلی من رو ترسوند.وقتی که روز اول تو بیمارستان تو رو پیش من آوردن توی یه پارچه آبی عروسکی پیچونده بودنت تو هم برا خودت حوابیده بودی حتی وقتی لباس تنت کردن صدات در نیومد برعکس الان که نمی شه دست به لباسات یزنیم که دادت در میاد والفرار. خلاصه همه میومدن تا این شاه پسر مارو ببینن ولی برا خودت همچین خوابیده بودی که توپ هم بیدارت نمی کرد.حتی یکی دوبار پوشکت رو که عوض کردن هیچ به رو خودت نیاوردی منم مرتب از دکتر وپرستارها می پرسیدم نی نی ما چیزیش نیست که اینطوری خوابه.دکتره هم یه لبخندی می زد و می گفت پسر خوبیه می دونه مامانش درد داره نمی خواد اذیتش کنه ولی من حسابی ترسیده بودم. توی 40 روز اول ...
29 فروردين 1392

زندگی 3 نفره

امیررضا جون من و بابایی بعد از گذروندن سه چهار ماهی که خونه نبودیم بالاخره تصمیم گرفتیم زودتر برگردیم خونه وزندگی سه نفره رو با هم شروع کنیم  با اینکه برام خیلی سخت بود چون تو فقط 15 روزت بود ومن هنوز درست سرپا نشده بودم وهنوز به کمک احتیاج داشتم  .اما دیگه هم من وبابایی از خونه به دوشی خسته شده بودیم هم کلی به همه زحمت داده بودیم خلاصه بابا جون و مامان جون زحمت کشیدن یه مهمونی برات گرفتن وسیسمونی قشنگت  رو که برات زحمت کشیده بودن خریده بودن رو برات با کمک عموها وخاله ها آوردیم خونه وچیدیم و بالاخره اولین شب زندگی سه نفره رو تو خونه خودمون رو شروع کردیم.
29 فروردين 1392