امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

اولین مسافرت نی نی

امیر رضا جون اولین باری که با هم رفتیم سفر تو تقریبا 4 ماه ونیمه بودی. قرار بود باخاله و عمو و داداش میثم بریم قم زیارت حضرت معصومه آخه چند روزی  تعطیل بود و داداشی مدرسه نداشت .اما شما بعد از اون واکسن که کلی اذیت شدی هنوز بی قراریت ادامه داشت وشیر خوردنت با هزار مکافات بود واسه اینم می ترسیدیم که تو ماشین اذیت کنی آخه مسیر طولانی بود .برا همین به خاله جونت گفتیم که شما برید ما هم اگر قسمت بود و حضرت معصومه طلبید و انشالله آقا امیررضا رو خلق اومد میایم دنبالتون.شکر خدا شما هم که بهتر شدی وماهم 2 روز بعد صبح زود حرکت کردیم به سمت قم . برای استراحت وصبحونه توی یه پارک ایستادیم سر صبحونه یخورده بداخلاقی کردی .برای اینکه سردت نشه سریع بسا...
2 ارديبهشت 1392

واکسن 4 ماهگی

پسر گلم ماجرای واکسن زدن 4 ماهگیت هیچ وقت از ذهنم دور نمی شه که چقدر اذیت شدی و با بی قراری هات ما رو هم سردرگم کرده بودی .اون روز صبح من وبابایی تو رو بردیم مرکز بهداشت تا واکسن هات رو بزنی قبل از زدن واکسن کلی شیرنکاری درآوردی و کلی برامون خندیدی عزیزم.موقع زدن واکسن ها اینبار هم بابایی پاهات رو محکم گرفت تا واکسن ها رو بزنی تو هم کلی گریه کردی ولی وقتی بابایی بغلت کرد آروم شدی بعد هم که اومدیم خونه همه چیز خوب بود منم سروقت بهت استامینوفن می دادم تا تب نکنی  و حوله گرم برات می گذاشتم.اما شب که شد بی قراری هات شروع شد و حاضر به شیر خوردن نبودی شب هم توی خواب همش ناله می کردی هروقت که می خواستم شیر بهت بدم کلی جیغ می کشیدی و حاضر نیود...
31 فروردين 1392

2 ماهگی

عزیزم 2ماه و 15 روزت بود که خودت روی پهلوهات می چرخیدی .    عکس های 2 ماهگی                                                          اینم اولین باری که با هم رفتیم گردش (پارک رعنا) ...
29 فروردين 1392

3 ماهگی

 امیرم از همون روزهای اول 3 ماهگی شروع کردی به چرخیدن و تا روی رختخواب می گذاشتمت سریع روی شکمت می رفتی حتی توی خواب هم همیشه روی شکم می خوابیدی هر وقت بالشت اطرافت می گذاشتم تا اینکه نچرخی عصبانی می شدی و داد و هوار راه می انداختی.  وقتی هم رو شکم می رفتی زود خسته می شدی و می خواستی برگردی تقریبا 3 ماه ونیمه بودی که خودت دیگه کامل غلت می زدی و رو شکم می رفتی و بر می گشتی . عکسهای 3 ماهگی                                         &nbs...
29 فروردين 1392

جشن نیمه شعبان

                                                                                                                عزیزم سال قبل از تولدت روز نیمه شعبان با بابایی داشتیم تو خیابون ها چرخ می خوردیم که پشت ترافیک ماشین ها که داشتن پذیرایی می شدن ...
29 فروردين 1392

واکسن 2 ماهگی

یکی دو هفته ای قبل از اینکه وقت واکسن زدنت برسه من کلی استرس داشتم .هر روز که می گذشت استرس من هم بیشتر می شد روز 25 مرداد  صبح زود من وبابایی تو رو بردیم برا واکسن زدن و اول  خانم مسئول بهداشت  وزن و قد و دور سرت رو گرفت و  گفت رشدش خیلی خوبه وقتی موقع زدن واکسن شد خانمه  یه نگاه به من که پر از استرس بودم کرد و گفت بیا پاش رو بگیر تا واکسن رو بزنم همینکه می خواستم جلو برم دوباره گفت نمی خواد معلومه که خیلی ترسیدی بزار باباش این کار رو بکنه ،تو هم آروم همینطور نگاه به ما می کردی همینکه بابایی پات رو گرفت انگار تازه فهمیده باشی چی شده زدی زیر گریه منم اشک تو چشمام جمع شده بود و خدا خدا می کردم زودتر واکسن رو بزنه وتو ...
29 فروردين 1392

روزهای سخت قبل از به دنیا اومدنت

امیر رضا جون الان که می خوام اون روزهای سخت رو برات بنویسم 9 ماهی ازاون روزهای پراز استرس و گریه های من و دلداری دادنهای بابایی گذشته  وشکر خدا تو الان کنارم با خیال راحت خوابیدی. روز 8 فروردین91 بود که با بابایی رفتیم تا یه سونو بدیم تا از سلامتیت مطمئن بشیم و بقیه بارداری رو بریم تهران تا زیر نظر یکی از بهترین دکترها بگذرونیم اما تو سونو فهمیدیم که جفت پایینه وخطرناک وباید بقیه بارداری رو استراحت مطلق داشته باشم . اون روزها خیلی سخت گذشت و هرروز کار مامانی گریه بود که نکنه تو رو از دست بدم چون اونموقع فقط 28 هفته از بارداریم گذشته بود و حداقل 10 هفته دیگه رو باید استراحت می کردم. تو اون مدت به خیلی ها زحمت دادیم  دو تا باباجون و...
29 فروردين 1392