امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

سفرنامه امیر مامان (روز پنجم)

1392/4/26 17:11
نویسنده : مامانی
320 بازدید
اشتراک گذاری

روز پنجم صبح بابایی برای خرید مغازه رفت بازار و ما موندیم خونه عمه وحیده.

صبح که از خواب پاشدی سریع دست به کار شدی تا تمام وسایل عمه وحیده رو براش مرتب کنی و هیچ چیزی از دستت در امان نبود. از سیم تلفن گرفته و لب تاب و تلویزیون و وسایل کمد ثنا خانم و.....

منم که باید همش دنبالت می چرخیدم و همه چیزها رو از دستت روی بوفه و بالای مبل  گذاشتم و خلاصه هر ارتفاعی بود یه چیزی روش گذاشته بودم فکر کنم تا چند وقت از بالای بوفه باید وسیله هاشون رو دربیارنخجالت خونه عمه وحیده که مرتب شد و دیگه وسیله ای در دسترس نبود و از اونجایی که ثنا خانم در خواب ناز بود ما رفتیم خونه عمه عاطی تا اونجا رو سریع  مرتب کنی نیشخندکه بازم تمام وسایل روی بوفه قرار گرفت و تنها چیزی که پیدا کردی لب تاب عمه بود که رفتی روش نشستی .بقیه وسایلی هم که قابل جابجایی نبود با یه ملافه یا بالشت استتار شده بود . بعد از کلی زحمت برای مرتب کردن(خراب کاری) اوه با عمه وحیده رفتیم با نی نی یکی از همسایه های عمه ها که دو سه ماهی از شما کوچیکتر بود دوست بشی که وقتی رفتیم طبق معمول که هیچ نی نی کوچیکتر از خودت رو نگاه نمی کنی اصلا تحویلش نگرفتی.اما برعکس اون همش بال بال می زد که بیاد پیشت تو بغلم، عزیزم خیلی بامزه بود و همش  می خواست تو بغلم بمونه . بعد هم قرار گذاشتیم بعد ازظهر تو پارک مجتمع همدیگرو ببینیم.نهار هم عمه عاطی زحمت کشیده بود و تو هم با اشتها سوپت رو خوردی . بعد از نهار و استراحت .با عمه وحیده و عمه عاطی و عمه انیس و ثنا گلی رفتیم تو پارک و بابایی رو هم همونجا دیدیم که تازه از راه رسیده بود و باهم رفتیم تا توی پارک بازی کنی.

تو هم کلی با وسایل بازی کردی . حتی با میله بارفیکس هم چند بار بالا و پایین رفتی.

کلی هم سرسره بازی کردی.البته از نوع سرسره بازی خودت.نیشخند(چند وقت پیش که برای اولین بار بردیمت پارک وقتی روی سرسره گذاشتیمت بدون اینکه کسی جلوت اینکار کرده باشه برعکس از سرسره بالا رفتی)کلا سرسره بازیت برعکسه .ولی خیلی باحال از سرسره بالا میری عزیز دلم. 

بعد هم الاکلنگ و تاب بازی و بعدش هم که دیگه بابا خسته بود رفتیم خونه.

عمه سمیه و عمو مهدی و عزیز هم که صبح حرکت کرده بودن رسیدن خونه عمه ها تا فرداش با هم بریم شمال.

اما یه اتفاق بد افتاد اینکه  به ماشین عمو عباس وقتی پارک بود یه ماشین زده بود و کلی خرابش کرده بود و ماشینشون رو برده بودن پارکینگ و کلی حال همه گرفته شد بخاطر خراب شدن ماشین.اما  خدا رو شکر که کسی تو ماشین نبود حنما حکمتی در کار بوده. رفتن به شمال هم کنسل شد.

شب هم عمو محمدرضا و زن عمو و متین اومدن اونجا .

اما تو که چند ساعت بود نخوابیده بودی از شدت خواب کلافه شدی و کلی گریه کردی.من و بابایی هم موندیم خونه عمه وحیده و بقیه رفتن خونه عمه عاطی و منم تو رو خوابوندم و بعد رفتیم خونه عمه عاطی.

عمه وحیده هم ثنا رو خوابوند و اومد خونه عمه عاطی . از اونجایی که خونه هاشون دو تا واحد روبروی هم هست نوبتی هرکدوممون میومدیم وبهتون سر می زدیم ولی یه بار که عمه وحیده رفته بود دیده بود ثنا داره بلند بلند گریه می کنه ولی اونقدر خسته بودی که حتی باصدای گریه ثنا هم بیدار نشدی.بعد از اونم عمو اینا خداحافظی کردن و رفتن .

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)