امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

سفر نامه امیر مامان (روز دوم)

1392/4/22 3:24
نویسنده : مامانی
425 بازدید
اشتراک گذاری

صبح  دیدیم همه خوابیدن ما هم تا ساعت 9 خوابیدیم و بعد که تو بیدار شدی و شروع کردی به مرتب کردن و بعد از صبحانه کلی طول کشید تا بالاخره  تصمیم گرفته شد تا برای نهار بریم دماوند و تقریبا ساعت 1.15 دقیقه بود که موفق به حرکت به سمت دماوند شدیم . یادم نیست دقیقا ساعت چند ولی فکر کم حول و حوش 3 دماوند بودیم و نهار رو اونجا خوردیم و خیلی هم خوش گذشت .

بعد از اون هم ما و عمه افسانه رفتیم خونه عمو محمدرضا که چند ماهی هست اومده تهران و این اولین بار بود که می رفتیم خونشون و متین هم سریع خودش رو رسوند دم در رو تو رو گرفت رو برد آخه هم متین تو رو خیلی دوست داره هم تو اون رو . بعد از سلام و احوالپرسی با  عمو و زن عمو و متین . دوباره صف حمام شلوغ شد . بعد هم که فسقل خان یه فضای بزرگ و بدون فرش دیده بودی شروع کردی به بوسیدن زمین نمی دونم با کدوم زیارتگاه اشتباه گرفتیقهقهه( شاید چون فهمیده بودی می خوایم بریم مشهد داشتی اعلام آمادگی می کردی) خلاصه کلی با متین و ریحانه بازی کردی و مرتب هم می رفتی پیش عمو امیر و سرت رو می انداختی پایین و با خجالت و دستات رو می بردی بالا تا بغلت کنه(الهی فدای پسر خجالتیم برم )بعد از شام هم که بازم موقع لا لا شد و تو تا مطمئن نشدی همه خوابیدن نخوابیدی و تا صدای یکی از بچه ها میومد سریع از جات بلند می شدی تا ببینی چه خبره. روز دوم هم اینطوری تموم شد.

امیر رضا در دماوند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)