سفر نامه امیر مامان ( روز اول)
عزیز دل مامان می خوام برات از چند هفته گذشته ومسافرت رفتن و اتفاق هایی که گذشت بنویسم.
ماجرای مسافرت رفتن از اونجایی شروع شد که عمه عاطفه به بابایی زنگ زده بود و گفته بود که به عمو امین از طرف کارش یه ویلا تو شمال برا 19 خرداد دادن و اگر دوست دارید شما هم بیاید تابا هم بریم.ما هم که مدتی بود خدا خدا می کردیم تا یه فرصت بشه و بریم مشهد و نذرت رو ادا کنیم و از طرفی هم تا حالا شمال برا تفریح نرفته بودیم و فقط عبوری گذشته بودیم قبول کردیم و چون چند روزی تعطیلی قبل از اون میفتاد تصمیم گرفتیم زودتر بریم و چند روزی رو تهران باشیم . و صبح 14 خرداد حرکت کردیم به سمت تهران البته عمو امیر و عمه افسانه و بچه هاش و عمه انیس هم اومدن عمو عباس هم که برای کارش اومده بود با ما برگشت تهران .خلاصه ساعت 7 صبح حرکت کردیم و تقریبا ساعت 9.30 توی مسیر ایستادیم و کمی استراحت و صبحانه خوردیم . بعد هم ساعت 1.5 برای نهار اراک موندیم و بعد از نماز و استراحت حرکت کردیم و تقریبا ساعت 7.30 بعد از ظهر بودکه رسیدیم البته اینم بگم که تو کل مسیر پسر خیلی خوبی بودی و بیشتر خوابیدی فقط مشکل این بود که نمی دونستی جلو سر پای من بشینی یا عقب رو پای عمه انیس که یه مدت در تردد بین عقب و جلو بودی که بالاخره یه جا رو انتخاب می کردی و می خوابیدی ولی دیگه آخرهای مسیر خسته شده بودی و نق و نوق می کردی که خدا رو شکر دیگه رسیدیم خونه عمه عاطی و عمه وحیده. ما وسایلمون رو گذاشتیم خونه عمه عاطی و عمه افسانه هم خونه عمه وحیده.داداش عمو امین هم خونه عمه عاطی بود که کلی با هم دوست شدین اولین حرکت دوستیتون هم این بود که دستت رو گرفت و محکم تو صورت خودش چند بار چپ و راست زد بعد از اونم هر بار که می دیدیش محکم تو صورتش می زدی
(قربون پسر باهوشم برم. البته داداش علی تقصیر خودت بود پسرم فکر کرد دوست داری بزندت
)بعد از حمام و استراحت وقت شام خونه عمه وحیده رفتیم که با وجود ثنا خانم شرمندمون کرد. سفره شام به هر زحمتی بود توی اون اتاق به اون بزرگگگگگگی چیده شد و تقریبا همه به زور رو سفره خودشون رو جا کردن و هر دقیقه هم صدای برخورد یه نفر با روروک ثنا گلی تداعی کننده خیابون های شلوغ تهران می شد و این وسط هم امیر مامان نمی دونست از کجا چی رو برداره که به همش برسه خداییش خونه عمه وحیده پر از طعمه بود برای گل پسر . بالاخره موقع خواب شد و ما اومدیم خونه عمه عاطی و از شدت خواب سرمون گیج می رفت که جنابعالی تازه شارژ شده بودی و می خواستی تو اون همه فضا
بچرخی و هر دفعه به یه چیز برخورد می کردی .و هر کاری می کردیم بخوابی چون چراغ اتاق عمه روشن بود نمی خوابیدی و بنده خدا چراغ رو بخاطر تو خاموش کردن وقتی خوابیدی دوباره روشنش کردن تا عمو امین به درسهاش برسه.


سفر نامه امیر مامان ( روز اول)
