تولد امیر رضا کوچولو

امیررضا جون برای به دنیا اومدنت دو هفته ای بودبا بابایی ومامان جون رفته بودیم خونه خاله لیلا اهواز چون می خواستیم زیر نظر یه متخصص خوب تو اهواز بریم کلی هم به خاله جون زحمت دادیم.بچه های خاله ها کلی ذوق کرده بودن برا اومدنت هر کاری که بهشون می گفتم به خاطر تو انجام می دادن دخترخاله ها دلشون یه دختر خاله می خواست وپسرها هم که دوست داشتن پسر باشه خلاصه کلی برا همدیگه کرکری می خوندن .یه روز قبل از به دنیا اومدنت خاله ها و مامان بابایی اومدن خونه خاله لیلا خلاصه خونه خاله حسابی شلوغ بودوبچه ها از دور هم بودن لذت میبردن. وز تولدتساعت 6 صبح با بابابی رفتیم بیمارستان آریا و اون روز توی بیمارستانمن اولین مامانی بودم که اتاق عمل رفتم .وقتی بدنیا اومدی صدای گریت تو اتاق عمل پیچید ولی زود ساکت شدی.برای یک لحظه تو رو به من نشون دادن فکر می کردم تپل باشی ولی خیلی ریزه میزه بودی.چون سونو سه هفته قبلت اینطوری نشون نمی داد. اما استرس من انگار رو تو هم تاثیر گذاشته بود .چون من تو هفته های آخر وزن کم کردم.تو صورت قشنگت دو تا چشم درشت وزیبا معلوم بودکه خیره می شدی تو چشمام وانگار هزار تا حرف برا گفتن داشتی.


تولد امیر رضا کوچولو
