امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

اولین محرم

1392/2/16 2:13
نویسنده : مامانی
654 بازدید
اشتراک گذاری

محرم 91 اولین سالی که تو کنار ما بودی و بابایی دوست داشت تو همه مراسم هاشرکت کنی چند باری توی هیئت می بردت ولی چون سر وصدا زیاد بود و تو اذیت می شدی زود تو رو میاورد خونه چون هیئت مارشه و خود بابایی هم دستش بیکار نبود نمی تونست زیاد تو رو بغل کنه چند باری هم عمو بهزاد تو رو برد تو هیئت اونموقع تو تازه 5 ماهه شده بودی و خیلی هم شیطون . مامان جون (مامان بابایی) هم زحمت کشیده بود برات از  تهران لباس علی اصغر گرفته بود وای که چقدر توی این لباس ها معصوم می شدی( قربون معصومیت حضرت علی اصغر برم)لباس ها رو می کردیم تنت و می رفتی هیئت.یه روز هم که بابایی زحمت کشید و ما رو برد مراسم شیرخوارگان حسینی که  تو مصلی برگزار شده بود چقدر هم شلوغ بود و همه نی نی هاشون رو آورده بودن برای عرض ارادت به حضرت علی اصغر البته بعضی  از بچه هابزرگتر بودن راستی عمه سمیه هم اومده بود که اونوقت هدیه خانم  هنوز به دنیا نیومده بود ویک ماهی مونده بود به دنیا اومدنش. شما هم تو مراسم خیلی خوب و آروم بودی با اینکه سر و صدا زیاد بود اصلا گریه نکردی اون روز صبح بارون بود چه بارون قشنگی بابایی هم رفته بود خونه عمه افسانه تا بعد بیاد دنبالمون وقتی مراسم تموم شد عمو مهدی (شوهر عمه سمیه)ما رو برد خونه عمه افسانه پیش بابایی کمی اونجا موندیم و بعد رفتیم خونه عمو محمدرضا و زن عمو زحمت کشید و ازت عکسهای خوشگلی گرفت

              اینم دو تا از عکس هایی که زن عموت زحمت کشیده

 

عکس بابایی در حال نقاره زنی روز عاشورا

این عکس روز عاشورا ظهر بعد از اینکه بابایی از مراسم اومده بود و داشتیم در مورد مراسم ظهر عاشورا صحبت می کردیم و شما خواب بودی و با صدای ما بلند شدی و با تعجب به حرف هامون گوش می کردی

این عکس هم تقریبا آخرین باری بود که شیشه شیر رو گرفتی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)