امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

اولین محرم

محرم 91 اولین سالی که تو کنار ما بودی و بابایی دوست داشت تو همه مراسم هاشرکت کنی چند باری توی هیئت می بردت ولی چون سر وصدا زیاد بود و تو اذیت می شدی زود تو رو میاورد خونه چون هیئت مارشه و خود بابایی هم دستش بیکار نبود نمی تونست زیاد تو رو بغل کنه چند باری هم عمو بهزاد تو رو برد تو هیئت اونموقع تو تازه 5 ماهه شده بودی و خیلی هم شیطون . مامان جون (مامان بابایی) هم زحمت کشیده بود برات از  تهران لباس علی اصغر گرفته بود وای که چقدر توی این لباس ها معصوم می شدی( قربون معصومیت حضرت علی اصغر برم)لباس ها رو می کردیم تنت و می رفتی هیئت.یه روز هم که بابایی زحمت کشید و ما رو برد مراسم شیرخوارگان حسینی که  تو مصلی برگزار شده بود چقدر هم شلوغ بو...
16 ارديبهشت 1392

6ماهگی و روضه امام حسین

 زندگی مامان اولین روز 6 ماهگی دقیقا اولین روز روضه  امام حسین عزیز جون بود روضه 5 روز بود و هر روز بعدازظهر بابایی ما رو می برد خونه عزیز جون و تو هم حسابی برا خودت از بغل این به بغل اون می رفتی توی این روزها بود که صدای مرواریدهای کوچیکت موقعی که داشتی آب می خوردی روی لیوان کاملا شنیده می شد ولی اثری ازشون نبود اما با صدای برخوردشون با لیوان خبر از دردی می دادن که تو نفسم داشتی تحمل می کردی و اگر گاهگاهی بهم می ریختی دلیل محکمی داشتی .اما با این حال بازهم پسر خیلی خوبی بودی عزیزم .یک رو از روضه هم سفره ابوالفضلی بود که عزیز جون برای سلامت بدنیا اومدنت نذر کرده بود و با کمک همه سفره برگزار شد و اون روز لباس علی اصغر تنت کردم و مدا...
16 ارديبهشت 1392

5 ماهگی امیری

امیر جون 5 ماهه که بودی چند دقیقه ای بدون کمک می نشستی  .سینه خیز دنده عقب می رفتی . الهی من فدات بشم وقتی می خواستی  یه چیزی رو بگیری هر چی تلاش می کردی ازش دورتر می شدی . اینم چند تا عکس از 5 ماهگی                                         آفرین نی نی جون خیلی خوب نشستی قربون دست وپای خوشگلت برم عزیزم                    &n...
16 ارديبهشت 1392

واکسن 6 ماهگی

 نفسم واکسن 6 ماهگیت رو بایست 25 آذر می زدی ولی چون 25 دقیقا همون روزی بود که روضه عزیزجون(مامان بابایی) شروع می شد و ما بخاطر تجربه بد واکسن 4 ماهگی از خانم مسئول بهداشت خواستیم که واکسنت رو دو روزی زودتر یعنی روز پنجشنبه بزنه که اونم قبول کرد و چون به تشخیص پزشک احتمال اینکه به واکسن سیاه سرفه حساسیت داری ما هم نامه از دکترت گرفتیم و بجای واکسن سه گانه واکسن دو گانه رو زدی موقعی که واکسن رو زدی یکم گریه کردی ولی خدا رو شکر نه تب کردی نه بی قراری .
16 ارديبهشت 1392

جشن عقد خاله

امیر کوچولو ٢٤ آبان جشن عقد خاله سمانه بود .صبح من و شما باهم رفتیم خونه بابا جون تا یکم به مامان جون برای جشن  کمک کنیم  شما هم اون روز خیلی پسر خوبی بودی  هر جا که می رفتیم با روروکت دنبالمون میومدی حتی وقتی تو حیاط داشتیم میز و صندلی می چیدیم شما هم تو حیاط برا خودت تند وتند حیاط رو متر می کردی.تا شب کلی بازی کردی و کمی هم استراحت شب هم برای جشن حسابی خوش تیپ شده بودی پیراهن سفید و کرواتی که از تهران خریده بودیم تنت کردم و خیلی ناز شدی همه فامیل قربون صدقت می رفتن و می گفتن چه داماد خوش تیپی شدی .تو جشن پسر خیلی خوبی بودی و اذیتم نکردی کمی پیش بابا می رفتی و کمی هم پیش من . ببخشید نفسم اونشب اونقدر مشغول بودم که فراموش کرد...
15 ارديبهشت 1392

اولین کلمات نی نی

نی نی گلم  اولین کلماتت رو که شروع کردی به گفتن دقیقا 4 ماه و 25 روزت بودنزدیک جشن عقد خاله جون (خاله کوچیکه)بود که خاله اصرار داشت برای خرید منم همراهشون برم ولی چون می ترسیدم که شما اذیت بشی تو رو پیش خاله نجمه گذاشتم تا ازت نگهداری کنه و هروقت اذیت بودی با من تماس بگیره تا زود بیام پیشت .خاله جون هم  شما رو می برن خونه مادر شوهرش و کلی اونجا سرگرمت می کنن  و مادر شوهر خاله کلی باهات ب ب، دد، م م، تمرین می کنه بعد هم به خاله می گه امیری چند وقتشه ،خاله هم می گه هنوز 5 ماهه نشده ،اونم می گه نوه های من 5 ماهگی ب ب، د د می گفتن.بعد از خرید که ما اومدیم پیشت خاله تعریف کرد که کجا برده تو رو و کلی سرگرم شدی و کلی سر کلاس زبان دد...
6 ارديبهشت 1392

اولین مسافرت نی نی

امیر رضا جون اولین باری که با هم رفتیم سفر تو تقریبا 4 ماه ونیمه بودی. قرار بود باخاله و عمو و داداش میثم بریم قم زیارت حضرت معصومه آخه چند روزی  تعطیل بود و داداشی مدرسه نداشت .اما شما بعد از اون واکسن که کلی اذیت شدی هنوز بی قراریت ادامه داشت وشیر خوردنت با هزار مکافات بود واسه اینم می ترسیدیم که تو ماشین اذیت کنی آخه مسیر طولانی بود .برا همین به خاله جونت گفتیم که شما برید ما هم اگر قسمت بود و حضرت معصومه طلبید و انشالله آقا امیررضا رو خلق اومد میایم دنبالتون.شکر خدا شما هم که بهتر شدی وماهم 2 روز بعد صبح زود حرکت کردیم به سمت قم . برای استراحت وصبحونه توی یه پارک ایستادیم سر صبحونه یخورده بداخلاقی کردی .برای اینکه سردت نشه سریع بسا...
2 ارديبهشت 1392

واکسن 4 ماهگی

پسر گلم ماجرای واکسن زدن 4 ماهگیت هیچ وقت از ذهنم دور نمی شه که چقدر اذیت شدی و با بی قراری هات ما رو هم سردرگم کرده بودی .اون روز صبح من وبابایی تو رو بردیم مرکز بهداشت تا واکسن هات رو بزنی قبل از زدن واکسن کلی شیرنکاری درآوردی و کلی برامون خندیدی عزیزم.موقع زدن واکسن ها اینبار هم بابایی پاهات رو محکم گرفت تا واکسن ها رو بزنی تو هم کلی گریه کردی ولی وقتی بابایی بغلت کرد آروم شدی بعد هم که اومدیم خونه همه چیز خوب بود منم سروقت بهت استامینوفن می دادم تا تب نکنی  و حوله گرم برات می گذاشتم.اما شب که شد بی قراری هات شروع شد و حاضر به شیر خوردن نبودی شب هم توی خواب همش ناله می کردی هروقت که می خواستم شیر بهت بدم کلی جیغ می کشیدی و حاضر نیود...
31 فروردين 1392

2 ماهگی

عزیزم 2ماه و 15 روزت بود که خودت روی پهلوهات می چرخیدی .    عکس های 2 ماهگی                                                          اینم اولین باری که با هم رفتیم گردش (پارک رعنا) ...
29 فروردين 1392

3 ماهگی

 امیرم از همون روزهای اول 3 ماهگی شروع کردی به چرخیدن و تا روی رختخواب می گذاشتمت سریع روی شکمت می رفتی حتی توی خواب هم همیشه روی شکم می خوابیدی هر وقت بالشت اطرافت می گذاشتم تا اینکه نچرخی عصبانی می شدی و داد و هوار راه می انداختی.  وقتی هم رو شکم می رفتی زود خسته می شدی و می خواستی برگردی تقریبا 3 ماه ونیمه بودی که خودت دیگه کامل غلت می زدی و رو شکم می رفتی و بر می گشتی . عکسهای 3 ماهگی                                         &nbs...
29 فروردين 1392