امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

امیررضا جون نفس مامان وبابا

سفرنامه امیرمامان ( روز سوم)

1392/4/26 17:59
نویسنده : مامانی
326 بازدید
اشتراک گذاری

روز سوم سفر هم با بیدار شدن امیری و بیدار کردن همه توسط وروجک شروع شد و بعد از صرف صبحانه همه با هم رفتیم بازار .همگی سوار مترو شدیم و ایستگاه سعدی پیاده شدیم .اول رفتیم تا برای گل پسر اولین کفشش رو بخریم و بعد از کلی گشتن تو ویترین مغازه ها چشممون یه کفش خوشگل رو برای نی نی گرفت ولی بعد از امتحان کردن انگار نفس مامان خوشش نیومد و زیاد توش راحت نبود .ولی توی ویترین داخلی همون مغازه یه کفش دمپایی خوشگل بود که هم جنسش خوب بود هم راحت به نظر می رسید و امتحانش کردیم قربون پاهای تپلیت برم که مجبور شدیم یه سایز بزرگتر بگیریم که توش راحت باشی همینکه کفش رو پات کردی راه افتادی و رفتی بیرون مغازه و با این کار رضایتت رو از انتخابت اعلام کردی.مبارکت باشه عزیزم. بعد از خرید کفش نشستیم روی نیمکت های بازار تا استراحت کنیم و شما هم با کفش های نو حال می کردی و اینور و اونور می رفتی و با چند تا پسر کوچولو هم دوست شدی .

بعد هم رفتیم همینطوری گردشی تو بازار و تا موقع نهار و برای نهار رفتیم ساندویچی  که البته چون به وروجک غذای بیرون نمی دیم و کلا جز ماست هم چیزی دوست نداری بابایی کلی اینور و اونور گشت تا یه ماست خوشمزه برات پیدا کرد.و همش رو نوش جان کردی و بعد از اونم برگشتیم به سمت خونه که تو راه برات یه سری ماشین کوچولو سرعتی خریدیم.

وقتی ماشین کوچولوهات رو باز کردیم اول یکم بازی کردی بعد بیخیالشون شدی ولی حسابی سر متین و ریحانه رو گرم کرده بودن و با هم مسابقه ماشین گذاشته بودن و تو هم خودت رو با وسایل دیگه سرگرم کردی. بعد از کمی استراحت من و تو و بابایی و متین رفتیم بازار اطراف خونشون و بعد از یک ساعتی چرخیدن برگشتیم خونه .

شب فرار بود بریم پارک آب و آتش اما به دلیل خسته بودن همه جور نشد که بریم.

بعد هم که طبق معمول استراحت و شام و لالا.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)