2 فروردین یه روز خیلی سخت
امیر جونم روز 2 فروردین صبح که از خواب پاشدیم عمو مسعود ( شوهر خاله نجمه) با بابایی تماس گرفت که با هم بریم وجهیزیه خاله سمانه رو بچینیم آخه 11 اردیبهشت عروسی خاله بود و چون جهیزیه باید می رفت ماهشهر و ایام فاطمیه هم نزدیک بود قرار شد مراسم جهازبرون تو ایام عید انجام بشه .ما یکم زودتر رسیدیم بعد خاله نجمه و شوهرش وداداش محمد(پسرش)و بعد هم عمو محمد شوهر خاله سمانه اومدن . عمومسعود از وقتی که اومد گفت انگار یکمی معده ام مشکل داره و سوزش داره بخاطر همین هیچی نخورد .بعد هم شروع کردن به باز کردن وسایل وچیدن اثاثیه تقریبا 1 ساعتی گذشت که عمو مسعود حالش بد شد و چون خاله خیلی ترسیده بود عمو مسعودرو وادار کرد تا ببرنش بیمارستان، وقتی عمو رو بردن بیمارستان
دکترها متوجه شدن که متاسفانه یک سکته قلبی بوده و بستریش کردن و بابایی مونده بود بیمارستان پیش عمو مسعود .اون روز ظهر مهمون مادرشوهر عمه عاطی بودیم که بخاطر این اتفاق نشد که مابریم .تا شب چند باری با خاله رفتیم بیمارستان .واقعا روز خیلی سختی بود هیچکی حال خودش نبود و حوصله هیچ کاری رو نداشتیم چون دکترها ما رو خیلی ترسوندن و گفتن حالش خیلی بده .بعد از ظهرش هم که خاله نجمه حالش بد شد چون نی نی تو راه داره و فشارش یهو بالا رفته بود
بخاطر استرس زیادی که بهش وارد شده بود ما هم ترسیده بودیم که نکنه براش اتفاقی بیفته بعدش هم من وبابایی بردیمش بیمارستان و کلی آزمایش گرفتن و بعد هم گفتن خدا رو شکر مشکلی نیست ولی باید مواظب باشه.اما از تو بگم عزیزم که مجبور شدم تنهات بزارم و با خاله برم بیمارستان که کلی خاله لیلا و مامان جون وبچه ها مشغولت کرده بودن و عمو حسین (شوهر خاله لیلا) همراه مامان جون با ماشین دورت داده بودن تا بخوابی ولی همین که از ماشین پیاده شده بودی بیدار شدی و وقتی که من و بابایی رسیدیم خونه خودت رو انداختی تو بغلمون و حاضر نبودی از بغلمون در بیای . شب هم که تا صبح تو بغلم خوابیدی و همین که تو رختخوابت می گذاشتمت بیدار می شدی و همش هم می خواستی شیر بخوری عزیز دلم.
عمو مسعود هم تا 6 فروردین بیمارستان بستری بود و شکر خدا حالش بهتر شد و مرخصش کردن .


2 فروردین یه روز خیلی سخت
